روزها و سوزها
در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم
این یکی از سخت ترین پست هایی است که می نویسم ...
" من قبل از بیماری دچار افکار بسیار منفی و کاملا دلگیر نرسیدن به ایدهآلهایم بودم. کسی هم نبود که بتواند این سخنان را برایم بگوید. تا اینکه غول جادویی ذهن این سرنوشت را برایم رقم زد. اکنون که به این نتایج رسیدم سعی در تجسم جسمی بدور از سلولهای کشنده سارکوم دارم. فقط به مثبتهای زندگی و آنچه که دارم میاندیشم. با اینکه در مرحله آخر و درست در لبه پرتگاه هستم اصلا فکر بیماری را نمیکنم. هر کسی میتواند تعریفی از بیماری داشته باشد، ولی تعریف من این است که : بیماری یعنی عدم توانایی در لذت بردن از زندگی.
من این سطرها در حالی که از عود و درد رنج میبرم مینویسم ولی باز هم از زندگی روزانه و بودن در این دنیای مجازی، ملاقات خوانواده و خواهر و برادرم و دوستانم، لذت روحی میبرم. با اینکه از کار افتاده اعلام شدهام و مثلا خانه نشین شدهام باز این حال میتوانم با ذهنم به همه جا بروم، حتی راه بروم، بدوم و برقصم. میتوانم رقص انگشتان عزیزه مصطفی زاده را بر روی پیانو تجسم کنم و با قطعات او پرواز کنم. میتوانم از زندگی لذت ببرم و بیماری را فراموش کنم. برایم دعا کنید. "
تصمیم گرفتم که در نظرات وبلاگ از زحمات آقا ی حداد به خاطر وبلاگ خوبشون که مثل تلنگری روح افسار گسیخته ی منو دوباره به خودم بر گردوند تشکر کنم ...و بخوام که به روز بشن ...چون پستشون تاریخ دهم فروردین بود ...نظرات رو دونه دونه خوندم ...همه چیز این وبلاگ در من حس خاصی رو ایجاد می کرد ... ابراز دلتنگی دوستان ...حرف های بچه ها و ... تا رسیدم به این نظر که : مهندس مسعود حداد شامگاه 28 خرداد 87 پس از نزدیک به پنج سال مبارزه با سرطان به دیار باقی رخت سفر بربست. ۴ماه دیر به این وبلاگ رسیدم و من یک تشکر بدهکارم ... به غریبه ای که شاید امشب روحش مثل نوری سری به اتاق تاریک خستگی های من زد ... از همه ی دوستام می خوام که سری به این وبلاگ بزنن
و نگاه دقیقی به پست ها و مطالب ایشون داشته باشن ...و برای شادی روح شون دعا کنند ... امروزهم دلتنگ اقاقی و یاس و شب بو گذشت ...روزگار سختی است رفیق ...وقتی پنجره ات آسمان ندارد و دلت روزنه ای به نور ...ترانه هایم گرفتا ر بغض اند ،از من آواز بهاری نخواه که همرنگ برگ های خزان دیده ام . تو که فهمیده ای من باز هوایی ام ...یک پنجره آواز می خواهم و یک سینه ترانه ...یک باغچه شمعدانی و یک حوض ماهی قرمز ...من دلم را جایی جا گذاشته ام ... تو که با آسمان بیدار می شوی و با آسمان به خواب می روی ...صدای ترانه های باد میان شاخ و برگ درختان موسیقی شباهنگت می شود و ترنم عاشقانه ی پرندگان نوای صبح گاهت ... حال مرا می دانی ؟! تو را هم به یاد دارم ، از من دل آزرده مباش ...تنها ، دلم را گم کر ده ام ! نیمی از دارایی ام را ...ناگفته هایم...دردها و ترانه ها و قصه هایم را ...دلم را پیدا کنم تو هم پیدا می شوی ...اصلا بگو تو کجایی ...شاید نشانی تو ... نشانه ای از دل مرا هم بدهد ...کاش نشانی ات نزدیک آسمان باشد، برنگ سحر ، حوالی یاس ها وگل های شمعدانی ...کاش در این روزها به یک شاخه اقاقی میهمانم کنی ... حیف که من دلم را جایی جا گذاشته ام و گر نه من هم در آن یک شاخه گل سرخ برایت پنهان کرده بودم ... دلم را ندیده ای رفیق ؟! می دانم پر گریه ام وقت آن رسیده است که خود را ببینم در آینه ی شکسته ی روزهایم . چشمانم دو پرنده ی غریب اند بی قرار لحظه های باران نگاه کن آن که قلبش را مشتی کرده است کودکی ست که به جستجوی مزار مادر گمشده ی خویش گورستانی تازه را می جوید . صدای گام هایش هر شب طنین ترانه ی بومی ست که از پسکوچه های شبانه ام بر می خیزد. آواره ای که هنوز نامش را نمی دانم . در فصل غربت دلم را چون خیمه ای برافراشته ام فراز بلندترین تپه های خاک تا به جای تمام مردان قبیله ام خلوتی کرده باشم ! آیا اشک هایم فریاد ناسروده ی نیاکانم نخواهد بود ؟ زخمی که هنوز چون رودی عظیم در سراشیب صخره های جانم جاری ست . "کتیبه های زخمی " ، رجب افشنگ
به تقدیر و حکمت هر اتفاقی خیلی اعتقاد دارم .امشب که خیلی خسته و دلگرفته از بخشی از روزمرگی ها و خستگی های از سر شاید بی دردی به زمین و آسمان گیر می دادم ...طی یک جستجوی کاملا اتفاقی رسیدم به وبلاگ های معلولین جسمانی ...بچه های سندروم دان و ...همینطور که از سر شاخه های این درد به شاخه ی درد دیگه ای می پریدم و بال خسته ی روحم زخم تازه ای بر می داشت ...یک دفعه خودم رو در وبلاگ یک مبتلا به سرطان پیدا کردم ... وبلاگ" من و سرطان " خودم رو لحظه لحظه جای آقای حداد که صاحب این وبلاگ بود گذاشتم و دردها و حرف هاشون رو ...خوندم :
مراسم تشییع ساعت 11 روز پنجشنبه 30 خرداد در مزارستان بقائیه ( مارالان) تبریز و مجلس ترحیم وی نیز روز جمعه 31 خرداد در مسجد کدخدا باشی واقع در مقصودیه تبریز برگزار خواهد شد.
روح نازنین و مهربانش شاد.
در همان حیاط قدیمی ...نمی دانم بین پیچک ها ... لای شب بوها ...روی شاخه ی اقاقی ها ...نمی دانم ... نکند آن گربه ی سیاه بدجنس دل مرا با همان جوجه ی طلایی ام خورد ! یا شاید دلم به همراه آن کلاغ سیاه در آخرین قصه ی کودکی هایم گم شد و هنوز ...نمی دانم ...با خودم می گویم نکند دلم مرده باشد ... وقتی آخرین قلمه شمعدانی مادربزرگ نگرفت و زرد شد ...وقتی که کبوتر میهمان درخت شمشادمان جوجه هایش را رها کرد و رفت ...وقتی درخت گیلاس یرای دیدن شکوفه های سپیدش همیشه چشم براهم گذاشت و خشک شد .. . کاش می دانستی وقتی بی تاب یاس غروب های دلتنگی ام می شوم و نیست ...چه حال غمگینی است ... روزگارم پاییزی است ...آخر من به کاج تنهای باغچه قول داده بودم همیشه به پایش سبز بمانم !
حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد
حالا بعد از آن همه سال،آن همه دوری
آن همه صبوری
من دیدم از همان سر صبح آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نای تازه نعنای نورسیده می آید
پس بگو قرار بود که تو بیایی و ...من نمی دانستم!
دردت به جان بی قرار
پس این همه سال و ماه ساکت من کجا بودی؟
حالا که آمدی
حرف ما بسیار،
وقت ما اندک،
آسمان هم که بارانی ست...!
به خدا وقت صحبت از رفتن دوباره و
دوری از دیدگان دریا نیست!
سر به سرم می گذاری...ها؟
می دانم که می مانی
پس لااقل باران را بهانه کن
دارد باران می آید.
مگر می شود نیامده باز
به جانب آن همه بی نشانی دریا برگردی؟
پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می شود؟!
تو که تا ساعت این صحبت ناتمام
تمامم نمی کنی،ها!؟
باشد گریه نمی کنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمال شوقی شبیه همین حالای من هم به گریه می افتد،
چه عیبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد می آید،باران می آید.
حالا کم نیستند ،اهل هوای علاقه و احتمال
که فرق میان فاصله را تا گفتگوی گریه می فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و
آسمان هم که بارانی ست...!
سید علی صالحی

| Design By : Night Melody |
